عمرم را به تو بخشیدم
اندوهم را اما با خود به
گور خواهم برد
آنا اخماتووا
منتظریم وخمار
اشک
..
من آن اشکم ، بر اندوهت ز گوش چشم روان گشتم
شدم تسکین به غم هایت ، ز کاشانه جدا گشتم
غبار غم به شستم گَرد ، چو از ذهنت روان گشتم
چرا پس دوری من شد ، ز یاران و ز کاشانه ( اشکدان )
مُسکِن یا که آرام بخش ، به هر دردی از آن خانه
چو غم جوشید ، شدم چشمه ، فدا کردم خودم را من ، دلیرانه
وداع من ز ، یارانم ، به پای چشم پنهان شد ، بدست ِ صاحب ِ خانه
چه کس من را از آن پس دید ، چه کس دنبال ِ من گردید
نهان گشتم بدستمالی ، به پشت دست خردسالی ، نمین بودم ، کمی بعد هیچ
تأ ثر را عیان کردم ، که شادی را بیان کردم ، غم غربت روان کردم
شدم ظاهر به اندوه و ، به درد و زار و بیماری ، و زآن پس هم به خوشحالی
زدودندَم بآسانی و با سرعت بدستمالی ، نوک انگشت ، خجالت یا نهان کاری
من آن اشکم که آویختم به چشم مادری بدبخت ، به اعدام جگر گوشه
به حسرت باد ، تکان میخورد ، حز ین آونگ ، به چوب دار آو یزان ، چه بیهوده
طنابی کرد جدا او را ، به گردن حلق ، ز مادر ، هم دگر یاران که می بوده
،، وقتی این سه سطر را می نوشتم از تأثر ،
اشک چشمانم را پر کرد و جاری شد ،،
جدا گشتن ز هر دردی ، وداعش با غم و اندوه ،
روان شد اشک ، اندک ، یا کمی انبوه
به پایان جدایی ها ، ز شوق باز دیدن ها ،
روان شد اشک ، بسان چشمه ای از کوه
بروز شادی و اندوه ، نمادش اشک می گردد ،
چو بیرون شد ز کاشانه سراغ خانه می گردد
جدا از خانه یه پیشین ، سراغ باد می گردد ،
سوار باد توفنده ، به جمع ابر پیوندد
وزان پس بارش ابری است ، برای ابر می بارد ، بباران ابر می کاهد
به کوهساری دوان گشته ، به جو یباری روان گشته ،
خنک سازد دل ، یک آهوی تشنه ، به آهو یی نهان گشته
در آن گاهی که سوسماران ، بدندان پاره می سازند ، نیام بچه آهو را
من آن اشکم ، که با حسرت ز چشم مادر آهوی بیچاره روان گردم
سوز
در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایلها کلیک نمایید:
شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. ( بیرون رفتن / تغییر دادن )
شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. ( بیرون رفتن / تغییر دادن )
شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. ( بیرون رفتن / تغییر دادن )
درحال اتصال به %s
مرا از دیدگاههای پس از این، به وسیلهی رایانامه آگاه کن.
هر نوشتهی تازهای را در نامهدان خود دریافت نمایید.
منتظریم
وخمار
اشک
..
من آن اشکم ، بر اندوهت ز گوش چشم روان گشتم
شدم تسکین به غم هایت ، ز کاشانه جدا گشتم
غبار غم به شستم گَرد ، چو از ذهنت روان گشتم
چرا پس دوری من شد ، ز یاران و ز کاشانه ( اشکدان )
مُسکِن یا که آرام بخش ، به هر دردی از آن خانه
چو غم جوشید ، شدم چشمه ، فدا کردم خودم را من ، دلیرانه
وداع من ز ، یارانم ، به پای چشم پنهان شد ، بدست ِ صاحب ِ خانه
چه کس من را از آن پس دید ، چه کس دنبال ِ من گردید
نهان گشتم بدستمالی ، به پشت دست خردسالی ، نمین بودم ، کمی بعد هیچ
تأ ثر را عیان کردم ، که شادی را بیان کردم ، غم غربت روان کردم
شدم ظاهر به اندوه و ، به درد و زار و بیماری ، و زآن پس هم به خوشحالی
زدودندَم بآسانی و با سرعت بدستمالی ، نوک انگشت ، خجالت یا نهان کاری
من آن اشکم که آویختم به چشم مادری بدبخت ، به اعدام جگر گوشه
به حسرت باد ، تکان میخورد ، حز ین آونگ ، به چوب دار آو یزان ، چه بیهوده
طنابی کرد جدا او را ، به گردن حلق ، ز مادر ، هم دگر یاران که می بوده
،، وقتی این سه سطر را می نوشتم از تأثر ،
اشک چشمانم را پر کرد و جاری شد ،،
جدا گشتن ز هر دردی ، وداعش با غم و اندوه ،
روان شد اشک ، اندک ، یا کمی انبوه
به پایان جدایی ها ، ز شوق باز دیدن ها ،
روان شد اشک ، بسان چشمه ای از کوه
بروز شادی و اندوه ، نمادش اشک می گردد ،
چو بیرون شد ز کاشانه سراغ خانه می گردد
جدا از خانه یه پیشین ، سراغ باد می گردد ،
سوار باد توفنده ، به جمع ابر پیوندد
وزان پس بارش ابری است ، برای ابر می بارد ، بباران ابر می کاهد
به کوهساری دوان گشته ، به جو یباری روان گشته ،
خنک سازد دل ، یک آهوی تشنه ، به آهو یی نهان گشته
در آن گاهی که سوسماران ، بدندان پاره می سازند ، نیام بچه آهو را
من آن اشکم ، که با حسرت ز چشم مادر آهوی بیچاره روان گردم
..
سوز